شنبه29تیر 1392
سلام عزیزم. امروز صبح با بد اخلاقی رفتی کلاست.منم چون قول شیر بهت داده بودم رفتم و برات شیر خریدم و دم در به خاله تحویل دادم.
از وقتی ماه رمضون اومده همه برنامه هامون بهم ریخته ست. دیشب نیمه های شب از خواب بیدار شدم دیدم با شلوار جین خوابیدی. منو بگی
از تنت در اوردم و لباس راحتی تنت کردم. کمی بعد از خواب بیدار شدی و با عصبانیت بهم گفتی: پس شلوارم کو. با شلوارم چی کار کردی؟ یه دونه زدی تو صورتم و دوباره خوابیدی و من همچنان
فکر کنم تو هم دیگه قاط زدی. هفته پیش خاله نرگس، دوست و همکار مامان پیشنهاد داد زودتر شما رو از مهد بگیرم. تا نخوابی و با من بریم خونه و اونجا بخوابی تا از اذیت کردن هات موقع برگشتنت کم بشه. منم ظهر اومدم دنبالت و آوردمت اداره. یه کاری کردی که ترجیح دادم بدخلقی های برگشتت رو تحمل کنم و دیگه نیارمت اداره. کاملاً ک میزم رو تصاحب کردی و اجازه کار بهم نمیدادی. ولت می کردم وسط میز می نشستی و روی سطح صاف مشغول نقاشی بودی و منم هم میون راه کتابخونه و دستشویی گیر کرده بودم
هنوز میز وسط کتابخانه میزبان هنرنمایی جنابعالیه
فرداش که اومدم اداره. خاله گفت: دیروز تو خونه خوابید منو بگو شدم 
اینم چند تا عکس از روز دوشنبه پیش...








شنبه29تیر 1392
